|
|
با چشم دل، در آیینۀ خِرد/ بخش دوم /نوشتۀ محمود کیانوش | | 7 آبان 1391 | | برای مطالع بخش نخست با چشم دل ، در آیینه خرد اینجا کلیک کنید
گفتاری در ملاحظۀ شعر میمنت میرصادقی -سیمین بهبهانی - فروغ فرّخ زاد
در بررسی کتاب زیر خونسردترین برف جهان
نوشتۀ محمود کیانوش
نگاهی انسانی به عشق طبیعی
ترانۀ معروفی هست با عنوان «شمع و گل و پروانه» که «ایرج» آن را خوانده است و با این بند شروع می شود:
شمع و گل و پروانه
یارم مِی و پیمانه
بنشسته ام در شادی
در بزم من پروانه
مِی خنده زد بر جامم
دنیا بود بر کامم.
و گویا شاعری با تخلّص «شوکت اصفهانی» هم غزلی دارد که یک بیت آن نزد مردم از خود غزل و گویندۀ آن، که گویا «شوکت اصفهانی» است، بسیار معروف تر است و آن بیت این است:
شمع وگل و پروانه و بلبل همه جمعند،
ای دوست، بیا، رحم به تنهایی ما کن!
می خواهم بگویم که در فضای غزلّ کلاسیک «عشق» بیش از هر چیز دیگر، استعاره های شمع، پروانه، گل، و بلبل حضور دارد. به محض اینکه کسی بگوید «شمع و پروانه»، یا «بلبل و گل»، عطرِ «عشق» در مشام ذهن می پیچد و چنان است که گفته باشد «عاشق و معشوق».
در کتاب «زیر خونسرد ترین برف جهان» شعری هست با عنوان «این عشق است» که «آزاده» در آن تفاوت دید دو کس در نظارۀ «عشق» و «جوانی» را نشان می دهد. این هر دو کس می توانند خود شاعر باشند در دو دوره از زندگی او: یکی دورۀ جوانی که زمان شکفتاری جسم است و بیقراری جان، و دیگری دورۀ سالمندی که زمان بازنگری به تجربه ها و تحلیل و نتیجه گیری از آنهاست. یا این دو کس می توانند دو شاعر همزمان و همنسل باشند. اوّل شعر را بخوانیم و با دقّت بخوانیم:
می گوید:
این جوانی ست،
نگاه کن!
چه زیباست؛
پروانه ای که گردِ لبهاشان
چالاک
پر می زند،
شمعی که در سیاهی چشمانشان
بی باک
می خندد،
و گل، گلی که
[ گرچه تکراری ست ]
در باغ گونه هاشان
شاداب
شکفته ست.
***
می گویم:
آن جوانی ست،
امّا
این عشق است که
آن گل،
آن شمع،
آن پروانه را
در قاب آفتابی آیینه اش
دو چندان کرده ست،
اینجا
کنار هم
نشانده ست
تا ظلمت عظیم جهان را
جبران کنند.
اوّلین احساسی که در پایان خواندن این شعر در من پیدا می شود، این است که «آزاده» چیزی را که من در همه حال «عشق طبیعی» می خوانم، به «جوانی» تعبیر می کند، یعنی بودن انسان در مرحله ای از سیر تحوّل فردی که طبیعت او را افسون زده می خواهد، یکپارچه شور و شوق و بیقراری تا مشیتش که بقاء و دوام نوع است، به حاصل آید.
امّا این مرحله و این افسون زدگی و این یکپارچه شور و شوق و بیقراری را، با ظاهری متفاوت، همۀ جانوران دارند، و نمی دانند چرا، و هرگز از این مرحله بیرون نمی روند و اگر می روند، وقتی است که از صحنۀ حیات رفته اند. این انسان است که موازی با مرحلۀ اوّل، که «جوانی» یا «عشق طبیعی» است، مرحلۀ دوّم را که «عشق» مطلق است، چنانکه «آزاده» می گوید، یا «عشق انسانی» است، چنانکه من می گویم، آغاز می کند، و این دو مرحله را همزمان ادامه دهد تا زمانی که «جوانی» یا «عشق طبیعی» به پایان می رسد، و از آن پس مرحلۀ دوّم که «عشق انسانی» است تا پایان حیات فردی ادامه پیدا می کند.
استعاره های شمع و گل و پروانه که همۀ احساسات و هیجانات جوانی را در بر می گیرد، در مرحلۀ بعد است که جای خود را به مجموعۀ دیگری می دهد که باز به تعبیری دیگر از «آزاده»، «با هم تماشا کردن» جلوه های هستی است.
تمامی این شعر «آزاده» برج فانوسی است که کلمه به کلمه بنا می شود تا بر تارک آن فانوسی گذاشته شود، فانوسی درخشان در برابر «ظلمت عظیم جهان» در پهنۀ طوفانها و خطرها و بیمها و دلهره ها و دردها و شکنجه ها و سرگردانیها و گمشدگیهای دریای وجود. «آزاده» در این شعر «عشق» را فانوس می بیند که بر فراز برج زندگی انسانها به درخشش در می آید تا...
تا «ظلمت عظیم جهان» را «جبران» کند!
این است تفاوت آن شعرها که مایۀ آنها لذّت «بوس و کنار» یا حسرت «بوس و کنار» است و قدمی و دمی از حیطۀ «عشق طبیعی» بیرون نمی رود، با این گونه شعر که چشم انداز آن تمامی پهنۀ هستی است و سراسر این پهنه، پروازگاه احساس و اندیشۀ انسان و «عشق انسانی» در برابر «ظلمت عظیم جهان» که معنی «جبر حیات» در آن نهفته است، «فانوس» هدایت انسان در گذر از این «اقیانوس».
و همین عشق است که «آزاده» در شعر کوتاه دیگری در این کتاب با عنوان «هستی بهانه ای ست» از آن با کلمۀ فارسی «مهر» یاد می کند، یعنی که در آن لحظه که این شعر را می گفته است، احساس کرده است که «عشق» با معنای عامّ خود در نزد فارسی زبانان برای مفهومی که او در ذهن دارد، رسا و جامع نیست، یعنی که بیشتر به دلبستگی میان عاشق و معشوق در «عشق طبیعی» محدود می شود و به درجه ای نمی رسد که «عشق انسانی» به معنای دوستیِ نابِ میان انسانهای «از خود آگاه» و «خود را بازآفریده» و همراه در درنگ و تماشایِ هستی را در بر بگیرد، یا «عشق» به تعریف عرفانی را که مایۀ آفرینش هستی است، چنانکه بعضی از عارفان به این معنی اشاره کرده اند که خدا آیینه ای می خواست تا جمال خود را در آن ببیند و هستی را آفرید، و در این حیطه از معنای عشق است که عشق برای «آزاده» نام «مهر» می گیرد و در نظر او آفرینش «هستی» در راه خاکی شدن این موهبت آسمانی در حدّ «بهانه» ای جلوه می کند، و اگر از این «مهر»، علاوه بر عشق عرفانی، معنای خورشید هم گرفته شود، باز همان «نور» است و سرچشمۀ حیات و زیبایی که از آسمان به زمین افشانده می شود و چنین غوغای شگفتی بر پا می کند:
هستی، بهانه ای ست
تا مهر را
- بهانۀ هستی را –
از آسمان هفتم
با پستنای خاک کشانی؛
پس،
ذرّه ذرّه ذرّۀ آن را
شاد و گشاده دست
بر خاکیانِ پاک فشانی.
***
هستی، بهانه ای ست.
و از جمع خاکیان، آنهایی که در خود به «عشق انسانی» رسیده اند، شایستۀ صفتِ «خاکیان پاک» شمرده می شوند، همانهایی که حافظ شیرازی در حقّشان می گوید:
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود...
ذرّه را تا نَبُود همّت عالی، حافظ
طالب چشمۀ خورشید درخشان نشود.
جهان بینی غزلی
امّا آن «عشق» که در غزل کلاسیک به صورتی انتزاعی در فضای خیالی شعر نمود پیدا کرد، در موجودیتی جدا از واقعیت، به هنرمایه ای کارساز برای شاعران غزلسرا تبدیل شد تا از آن با تمرین و مهارت در خیالپردازی پرده هایی کلامی بسازند و بر دیوار گوش و هوش خواننده و شنونده بیاویزند، و این هنر از بسیاری جهات به هنر قالیبافی شباهت یافت که در آن بهار و باغ و سبزه و گل و جنگل و وحش به صورتهایی استعاری و انتزاعی در آمد، صورتهایی زیبا، چشم نواز، خیال انگیز، امّا دور از واقعیت. با این کیفیت، غزل به اندازۀ کافی برای تجربه های تلخ و شیرین عاشقی و رفتارهای دلنواز یا دل آزار معشوق اسمها و اشاره ها، و تشبیه ها و استعاره ها داشت که بتواند با جوانان درگیر با احوال «عشق طبیعی» همنوایی کند.
البـتّه در طول چندین قرن حیات این «صنعت ظریفۀ کلامی»، شاعرانی هم بودند که شعر دریافتهای خود از زندگی و جهان و موقعیت انسان در کائنات را در بیتهای غزل می نشاندند، و این غزلها، یا بیتهایی از این غزلهاست که امروز هم پس از قرنها، شعر است و زنده است و تازه است و همچنان خوانده می شود.
شاعران نسلهای ملک الشّعراء بهار و پروین اعتصامی تا نیما یوشیج و فروغ فرّخ زاد پیش از آنکه خود را شاعر آینده بدانند، هویت شعر را در خانه و مدرسه با شعرهایی از چند شاعر کلاسیک مثل سعدی، حافظ، فردوسی، مولوی، نظامی، عمر خیّام، ابن یمین، ناصر خسرو، مسعود سعد سلمان، و احتمالاً با تک و توک شعرهایی از شاعران متأخّرتر، مثل صائب تبریزی، کلیم کاشانی، فروغی بسطامی و قاآنی شیرازی، و همچنین با شعرهایی از معاصران مرحله ای جلوتر از خودشان شناختند و بعد که ترکیبات، تشبیهات و استعارات این شاعران و موسیقی نظمی شعرهاشان ذهن آنها را برای تمرین در گفتن شعر یا به نظم درآوردن احساسات و افکار تخیّل آمیزشان آماده کرد، اوّلین شعرهایی که ساختند و توانستند آنها را با اطمینانی نسبی به توانایی هنری خود به دیگران، مخصوصاً به نویسندگان و شاعران معتبر زمان خود نشان بدهند، شعرهایی بود که مایۀ اصلی آنها، آگاهانه یا ناخودآگاه، از شعر کلاسیک، مخصوصاً غزل، گرفته شده بود.
نوآوریهای این شاعران، کم یا زیاد، چیزهایی نبود که ماهیت شعر فارسی را دیگر گون کند و پیوند خویشی و تاریخی آن را با شعر پیشینیان قطع کند. کسانی که با چنین نیتی در مضمون و قالب نوآوریهای کردند، نه برای خود توفیقی داشتند، نه توانستند دیگرانی را با خود همراه کنند، از آن جمله «هوشنگ ایرانی» که از او ترکیب «جیغ بنفش» به یادگار مانده است، و «تندر کیا» که «نهیب جنبش ادبی» او را تقریباً همۀ سخنوران معاصر او به شوخی گرفتند و به آن خندیدند.
امّا شعر کلاسیک که با قدرت و غنای کلامی و هنری خود در پروردن این چند نسل شاعر نوآور نقشی اساسی داشت، در عین حال بعضی از این شاعران را افسونی خود کرد و در طلسم غزل نگهداشت. چند تنی از این افسون شدگان غزل، با اینکه آثاری ماندنی به وجود آوردند و هواداران بسیار پیدا کردند و به صف نامداران بزرگ شعر فارسی معاصر در آمدند، هرگز متوجّه نفوذ افسونی زبان و بیان غزل در نظام معنوی شعر خود نشدند تا ببینند که نوآوریهای آنها بیشتر در «صورت» شعر ظهور پیدا کرده است، و «سیرت» شعرشان که جهان بینی معنوی و فلسفی آنها را مشخّص می کند، همچنان اجدادی و سنّتی و «غزلی» مانده است.
برای مثال می گویم که شاعرانی مانند مهدی اخوان ثالث (م. امید)، هوشنگ ابتهاج (سایه)، محمدّ رضا شفیعی کدکنی (م. سرشک) که توانسته اند روان ترین، استوار ترین و زیباترین شعرها را بسازند، اگر با دقّت تحلیل گرانه آثارشان را بررسی کنیم، می بینیم که نظام و منطق فکری و کلامی آنها «غزلی» است (1)، و مثلاً گویندۀ شعرهای نو به اصطلاح نیمایی کتابهای «زمستان» یا «آخر شاهنامه» یا «از این اوستا»، از حیث نگرش و بینش و آفاق معنوی، همان مهدی اخوان ثالث، سازندۀ غزلهای کتاب «ارغنون» است، چنانکه گویندۀ شعرهای کتابهای «سراب»، «شبگیر» و «زمین»، نتوانسته است خود را از طلسم تفکّر و جهان بینی غزلی دفترهای «سیاه مشق» بیرون بیاورد، و چنانکه محمّد رضا شفیعی کدکنی، با همۀ تنوّعی که در قالبها و مضمونهای او ملاحظه می شود، چه «از زبان برگ» سخن بگوید، چه در «کوچه باغهای نیشابور» قدم بزند، چه «مثل درخت در شب باران» ظاهر شود، در همه حال خطّ اصلی فکر و دید او از دنیای غزلی «زمزمه ها» خارج نشده است.
تفاوت شاعری مثل «سیمین بهبهانی» که شعر خود را در قالب غزل نگهداشته است با شاعرانی که در کتابهای معروف خود از قالب غزل بیرون آمده اند و قالبهای به اصطلاح نیمایی به شعر خود داده اند، این است که «سیمین بهبهانی» در طلسمخانۀ غزل در یک دوره مضمونهای خود را بیشتر در احوال و آفاق «عشق طبیعی» پیدا می کرد و گاه در این مضمونها به خطّ «شهوتناک خوانی» می افتاد، و در دورۀ دوّم حیات شعری خود، که باز همچنان در طلسمخانۀ غزل می گذشته است، در شعر خود «خشم سیاسی» را با «عشق طبیعی»آمیخته است، و آن شاعرانِ دیگر، در قالبهای نیمایی، بیشتر به مضمونهای اجتماعی و حدیث نفسی پرداخته اند و در قالب غزل به مضمونهای عشق طبیعی و گهگاه عشق عرفانی.
«فروغ فرّخ زاد» هم پیش از «تولّدی دیگر»، در کتابهای «اسیر»، «دیوار» و «عصیان»، با نفوذ و تأثیر زبان و جهان بینی غزلی سازگار بود و در شعرهای خود، در قالبهای غیر غزلی، چه با مضمونهای عصیانی و اعتراضی، چه در بیان حالات و هیجانات «عشق طبیعی» و گهگاه با تکنواهایی از «شهوتناک خوانی»، راهگذار عالم غزل بود، و در شعرهایش بیشتر با فریدون توللی، نادر نادرپور، فریدون مشیری، و یدالله رؤیایی نشست و برخاست داشت تا با نیما یوشیج و احمد شاملو و سهراب سپهری.
من ترکیب «جهان بینی غزلی» را برای مفهومی به کار می برم که اگر با در نظر داشتن آن شعر فارسی معاصر بررسی شود، نتیجۀ آن به شناخت عمیق تری از بلای دوگانگی فکری و فرهنگی در ماهیت حرکتهای روشنفکرانه در سیر تجدّد خواهیهای ما کمک خواهد کرد. در میان روشنفکران عصر ما بسیار بوده است شمار کسانی که گرفتار این دوگانگی بوده اند و نتوانسته اند مرزهای ذهن خود را به روی اندیشه و هنر جهانی باز بگذارند و خود از تنگنای «سرزمینی» بیرون بیایند و در هوای آزاد و تازۀ «زمینی» نفس بکشند تا «حقیقت» را از هرکس، در هر جای تاریخ، با هر زبان، که بشنوند، ذهنشان آن را باز بشناسد، و بتوانند در افق گشادۀ تقدّس و کمال انسانیت غرورهای قومی را به هیتلریان تاریخ واگذارند.
من در بررسی کتاب ««زیر خونسردترین برف جهان»، که نوشتۀ زنی است شاعر از جمع زنان شاعری که با تفاوت سنّی ده تا بیست سال یا بیشتر، «همعصر» بوده اند، خود را ناگزیر دیده ام که در توصیف یکی از خصوصیات مهمّ در شخصیت معنوی و شعری میمنت میرصادقی» (آزاده)، لااقل به شعرهای دو زن شاعر معروف و معتبر همعصر او، سیمین بهبهانی و فروغ فرّخ زاد، نگاهی بکنم تا در مقایسه با شعرهای «آزاده» آن خصوصیت مهمّ و متفاوت را نشان بدهم، بی آنکه بخواهم در این مقایسه برای این سه شاعر درجه و رتبه ای تعیین کنم. سعی من در شناخت ماهیتهاست. خوانندۀ این نقد و بررسی است که با تأمّل و سنجش عقلی و منطقی خود بر کرسی ردّ و قبول می نشیند.
از سیمین بهبهانی در صحبت از «عشق طبیعی» در مقابل «عشق انسانی» و همچنین در اشاره به «شعر هوسناک» غزلی آوردم و همچنین بیتهایی از هفت غزل دیگر او، و حالا که صحبت از «جهان بینی غزلی» است، می خواهم نمونه هایی از شعر «فروغ فرّخ زاد» سروده و ساختۀ پیش از «تولّد دیگر» او بیاورم تا در موقع صحبت از آن خصوصیت مهمّ و متفاوت در شخصیت معنوی و شعری «آزاده» برای توجّه به این خصوصیت و تفاوت زمینه ای در ذهن داشته باشیم.
برای نشان دادن نفوذ و تأثیر «غزل» کلاسیک در شعر عاشقانۀ «فروغ فرّخ زاد» در قالبهای «غیر غزلی» کتاب «اسیر» او را به تمامی خواندم ودر همۀ شعرهای آن، جز چندتایی که در آنها به چیزهایی سوای حالات و هیجانات عشق طبیعی اشاره می شود، نمونه هایی ازکلمه ها و ترکیبهای «غزلی» و بیتهای «هوسناک» انتخاب کردم و آنها را پی در پی در اینجا می آورم.
خواندن این نمونه ها، ترجیحاً نه فقط با نگاه، بلکه با صدای بلند، این خاصیت را دارد که فضای فکری و زبانی غزل را به ذهن می آورد، در حالی که شعرهای کتاب «اسیر» در قالبهای چهار پاره یا قالبهای به اصطلاح نیمایی به نظم در آمده است. ضمناً این نمونه ها می تواند تا اندازه ای واقعیت «جهان بینی غزلی» در شعر معاصر را نشان دهد، چون یکی از خصوصیات غزل عاشقانۀ کلاسیک محدود ماندن مضمون شعر به همان حالات و هیجانات لذّت بخش یا آزاردهندۀ «عشق طبیعی» است که در بیان عصیانی «فروغ فرّخ زاد» چنانکه در این نمونه ها ملاحظه می شود، به حدّ «شهوتناک خوانی» (Erotica) می رسد. اینهاست نمونه های برگرفته از کتاب «اسیر»:
شمع...* سوز دل... * قفس...* مرغی به کنج قفس بسته و اسیر...* کام دل...* منزلگه ویرانه...* دل شوریده و دیوانه...* یاد وصال...* شعلۀ آه...* خونین دل...* سوختن در عشق لبانی تشنه...* پیمانه نوش...* نگاه فتنه ساز...* عشق آتشین...* داغ بوسۀ پر حسرت...* عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما...* بستر وصال...* آغوش سرد هجر...* بیا بگشای درهای قفس را...* واله و بی سامان...* سوختن از غم عشق...* عیان ساختن راز خواهش سوزان...* شمع، ای شمع چه می خندی/ به شب تیرۀ خاموشم/ به خدا مُردم از این حسرت/ که چرا نیست در آغوشم...* او نیست که بوید، چو در آغوش من افتد/ دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را...* ای آینه، مُردم من از این حسرت و افسوس/ او نیست که بر سینه فشارد بدنم را...* نالیدن از دل غرقه به خون...* فریادهای دل محنت کشیده...* شمع در آخرین شعلۀ خویش/ ره به سوی عدم می سپارد...* دل در خون تپیده ...* سیل سرشک فرو باریدن...* دلی که بویی از وفا نبرده است...* من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست/ تا که کام او ز عشق خود روا کنم/ لعنت خدا به من اگر به جز جفا/ ز این سپس به عاشقان با وفا کنم...* بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق/ بشکست و شد به دست تو زندان عشق من...* بس که لبریزم ازتو، می خواهم/ بدوم در میان صحراها...* می خواهمش در این شب تنهایی ...* می خواهمش که بفشردم بر خویش/ بر خویش بفشرد من شیدا را/ بر هستی ام بپیچد، پیچد سخت/ آن بازوان گرم و توانا را...* باز من ماندم و در غربت دل/ حسرت بوسۀ هستی سوزت...* باز من ماندم و خلوتی سرد...* با آنکه رفته ای و مرا برده ای زیاد/ می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت/ ای مرد، ای فریب مجسّم، بیا که باز/ بر سینۀ پر آتش خود می فشارمت...* از تنم جامه برون آر و بنوش/ شهد سوزندۀ لبهایم را/ تا به کی در عطشی دردآلود/ به سر آرم همه شبهایم را...* دست پیش آر و در آغوشش گیر/ این لبش، این لب گرمش ای مرد/ این سر و سینۀ سوزندۀ او/ این تنش، این تن نرمش ای مرد!...* چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم/ از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی...* بستری می خواهم از گلهای سرخ/ تا در آن یک شب تو را مستی دهم...
کتاب «اسیر» که این نمونه های عشق طبیعی و هوسناک خوانی را از شعرهای آن گرفته ام، در سال 1334 منتشر شده است، یعنی شاعر در موقع ساختن آخرین شعرهای این دفتر بیست و یک ساله بوده است. اینکه دختری در شانزده سالگی ازدواج کرده، در سنّ هفده تا بیست و یک سالگی توانسته باشد در وزنهای عروضی با روانی و انسجامی نسبی، در بیان حالات و هیجانات عشق طبیعی، چنین شعرهایی بگوید، نشان دهندۀ استعداد و قریحه ای درخشان است و گواهِ آشنایی او با شعر سنّتی فارسی، لااقل از طریق خواندن دقیق شعرهای معاصران یکی دونسل پیش از خود، با تفاوت ده تا بیست سال در سنّ.
آخرین نمونه ای که از کتاب «اسیر» آوردم، این بیت بود: «بستری می خواهم از گلهای سرخ/ تا در آن یک شب تو را مستی دهم». و حالا کتاب «تولّدی دیگر» را باز می کنم که در سال 1341 منتشر شده است و «فروغ» در زمان نوشتن آخرین شعرهای آن «بیست و هشت» ساله بوده است.
عشق در تولّدی دیگر
شاعر حالا دیگر «اسیر» زناشویی زود هنگام و فرمایشی سنّتی نیست، از چهار «دیوار» استبداد اخلاق ریایی بیرون آمده است، از دورۀ «عصیان» گذشته است، چشمهایش به جهان بیرون از تن و خواهشهای طبیعی آن باز شده است، و در مقام جوانی روشنفکر موقعیت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی جامعۀ خود را ملاحظه می کند. در کتاب «تولّدی دیگر» او شعر «گل سرخ» را می خوانیم:
گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
و سرانجام
روی برگ گل سرخی با من خوابید
ای کبوترهای مفلوج
ای درختان بی تجربۀ یائسه، ای پنجره های کور
زیر قلبم، وَ در اعماق کمرگاهم اکنون
گل سرخی دارد می روید
گل سرخی
سرخ
مثل یک پرچم در
رستاخیز
آه من آبستن هستم، آبستن، آبستن!
شعری است بسیار زیبا در بیان آمیزشِ توأم با عشق طبیعی و حاصل آن هم چیزی که هر زنی در کمال سلامت و بلوغ تن، آرزوی آن را دارد، یعنی مادر شدن. ده سال پیش از این، شاعرآرزویش این بود که «بستری از گل سرخ» داشته باشد و این «او» که در آن زمان «تو» بود، بیاید و شاعر به معشوق خود در این بستر «مستی» عشق ببخشد. حالا که شاعر بعد از ده سال در عشق، در آزادی، در زبان و بیان شعری، «تولّدی دیگر» یافته است، و آن آرزوی هجده سالگی، در بیست و هشت سالگی برآورده شده است، می بینیم که شاعر هنوزهم این واقعۀ طبیعی را از همان پنجرۀ خیالی و رؤیایی می بیند و چون چشمش به بیرون از خود و موقعیت اجتماعی زن در جامعه اش باز شده است، در تجسّم کامیابی از «شاهزادۀ سوار اسب سفید» در بستر گل سرخ، و احساس موهبت «آبستن» شدن، به یاد «کبوترهای مفلوج»، «درختان بی تجربۀ یائسه» و «پنجره های کور» می افتد، و با لحنی فاتحانه و انتقام جویانه به آنها، که در نظر او سمبول «که ها» و «چه ها» هستند، اعلام می کند که در مقابل «مفلوجی»، «یائسگی» و «کوری» آنها موّفق شده است که بعد از ده سال مبارزه، و ده سال دیر تر از «هنگام»، به آرزوی خود برسد.
حالا شاید بعضی از مفسّرانِ آثار فروغ فرّخ زاد بگویند که «کبوترهای مفلوج» و «درختان بی تجربۀ یائسه» اشاره هایی است سمبولیک به جمعیت وسیعی از دختران و زنانی که سنّتهای اجتماعی ذهن و روحشان را فلج کرده است، اسیر مانده اند و عصیان نکرده اند؛ هر یک از آنها بدون تجربۀ «عشق» با مردی که برایش «انتخاب» می کنند و با او «بیگانه» است، ازدواج می کند، یک عمر در دنیای کوچک و بستۀ خانواده، در چهار دیواری خانه، با پنجره های کورش که هیچ نور امیدی را به درون زندگی آنها راه نمی دهد، به یائسگی حیات می رسد، و «یائسه» می دانیم که عربی است و مؤنّث «یائس» است از ریشۀ «یأس».
شاید این مفسّران خیلی چیزهای دیگر بگویند که به «تخیّل» من در نمی آید، امّا من سه معنای «درخت» و «کبوتر» و «پنجره» را که از زیبا ترین معناهای زندگی انسان است، اگر در شعری یا هر نوشتۀ دیگری «سمبول» دیده باشم و به منظور گویندۀ آن رسیده باشم، در شعر «گل سرخ» که سرود پیروزی عشق در باروری زن و ضامن بقای انسان و انسانیت است، در نمی یابم که مخاطب واقعی شاعر در قالب این سه سمبول «درخت» و «کبوتر» و «پنجره» کیست و چیست و که، یا که هایند که شاعر، یا گوینده در شعر، با اشارت تلویحی تنبّه، تأسّف، دلسوزی، تحقیر، همدردی، بیزاری، انتقام، و خیلی چیزهای دیگر، پیروزی دیرهنگام خود در عشق و کامیابی و باروری خود را به آنها اعلام می کند! از آنجا که برای من سمبولیسم در ادبیات و هنر، و مخصوصاً در شعر، جدّی است و اصولی دارد، در موردی که «همینطور» کلمه هایی در عبارتهایی خیال انگیز در فضای شعر پرتاب شده باشد که نتواند جوابگوی اصول سمبولیسم باشد، ذهنم را بیهوده خسته نمی کنم و چنین موردی را هم به حساب «سمبولیسم» نمی گذارم و می گذرم.
_________________________________________
1- اصطلاحهای «دنیای غزلی» و «جهان بینی غزلی» را در موردی به کار می برم که قالبهای فکری و بیانی غزلسرایان کلاسیک به صورتی نهفته و حتّی ناخواسته یا ناخودآگاه، در بعضی از شاعران غزلسرای امروز، حتّی آنهایی که علاوه بر غزل، در قالبهای نو شعر گفته اند، تأثیری عمیق داشته است و نگذاشته است که آنها خود را آگاهانه از آن قالبهای فکری خلاص کنند و در دنیای امروزی خود، به جهان بینی ای آزاد و مستقل برسند. توضیح و بسط این موضوع در شعر معاصر مجالی در حدّ یک کتاب می خواهد و بدیهی است که جای آن نمی تواند در نقدی بر یک دفتر از شعرهای «آزاده» باشد.
ادامه دارد | |  | نظرات بازدید کنندگان در مورد این خبر | |
| |
|